داشتیم با همسر گرامی لغت انگلیسی حفظ میکردیم و من داشتم توضیح میدادم که پیشوند ship در انتهای صفت، اسم آن را میسازد و مثال زدم: hardship، freindship ، ... هرچه فکر کردم ship دیگری یادم نیامد! آقای همسر مثال زدند shaun the sheep!
پ. ن: تفریح این روزها دیدن سریال shaun the sheep است. جای همگی خالی!
خوشحالم که وقتی بچه بودیم, هنوز کسانی بودند که بدانند برای بچه های باید خواند:
"دل وقتی مهربونه , شادی میاد می مونه
خوشبختی از رو دیوار سر می کشه تو خونه"
هرچهقدر هم که پیش از آن فکر کرده باشی و برایش برنامهریزی کرده باشی و ... دنیای پس از ازدواج پر از چیزهای غیر منتظره است؛ تلخ و شیرین. احساست، فکرهایت، حرفهایت، اتفاقهایی که میافتد، حرفهای دیگران، ابراز احساساتشان، بعضیهایشان هیچ شباهتی به آنچه انتظارش را داشتهای ندارند! مثلا ممکن است بتوانی به این فکر کنی که شب قدر را دونفری مسجد دانشگاه باشید، یا بعد از مراسم دوستانتان را تا خانه یا خوابگاه برسانید، اما اینکه بعدش، وقتی در خیابان پرنده پر نمیزند، بروید پارک تاببازی یا کلهپاچه بخورید، از همان چیزهایی است که فقط در لحظه اتفاق میافتد.
دیروز یک دختر کوچولوی ناز به من گفت «زندایی!»
یک پسر کوچولو هم در جواب «زندایی»اش (!) که گفت «خوشحال شدیم صداتونو شنیدیم»، با لهجهی یزدی جواب داد «خواهش میکنم»!
همینها برای خوشی یک هفته کافی است!
در طول این سالها، بارها از اینکه دوستان در مقابل ما چقدر پنهانکارند در تعجب بودهام و همیشه تصورم این بوده که ما را غریبه میشمرند. اما این روزها به این نتیجه رسیدهام که این پنهانکاریها نه از سر غریبگی بوده است، که در مواقع خاصی خود را دوستانی بسیار صمیمی قلمداد میکنند، و حتی از بیخبری خود گلایه میکنند؛ نکته اینجاست که اطرفیان خود و سرعت و نحوهی خبررسانیشان را به غریبه و آشنا خوب میشناختهاند!
پ. ن: ممنون از تبریکهای نگفته.
پ. ن 2: منظور از پ ن قبلی دقیقا این است که از کسانی که در تبریکات خود به شایعات توجهی نکردهاند، متشکریم!
حالا که فیسبوک و مسنجر و سایر راههای ارتباطی با دوستان بسته شده، باز مجبوریم به دامن همین بلاگستان پناهنده شویم و سلامی دوباره عرض میکنیم خدمت دوستان و علیالخصوص رفقا! و اما پست جدید:
دیروز داشتم یک فایل صوتی را که از دوست بسیار عزیزی به دستم رسیده بودم و از قول آیتالله بهجت نقل میکرد که ظهور نزدیک است و بسیاری از ما آن را درک خواهیم کرد، گوش میدادم. امروز هم مشغول ترجمهی آخرین صفحات کتاب آیندهپژوهی نوشتهی ادوارد کورنیش بودم و از شباهت این دو شادمان شدم! او علایم ظهور و وظایف منتظران را این طور مینویسد:
"توانی که ما برای دستاوردهای آینده در اختیار داریم، شگفتآور است. ما در عصری زندگی میکنیم که در آن خلق جهانی بالنده و بدون جنگ نه تنها ممکن، بلکه هدفی است که میتوان پیش از پایان قرن بیست و یکم به آن دست یافت ـ و این یعنی زمانی که بسیاری از ما هنوز زندهایم. در ورای ابرهای مشکلاتی که ما را نگران میکنند، میتوانیم بارقههایی از اَبَرتمدن باشکوه آینده را ببینیم. ما قدرت خلق تمدنی فراتر از تمام تمدنهای گذشته را داریم، تمدنی که حتی در تخیل ما هم نمیگنجد.
اما این را نیز هم میدانیم که تحقق این آیندهی فرخنده ، بسته به آن است که مردم سراسر جهان با هماهنگی بیشتری نسبت به گذشته همکاری کنند و آیندهنگری و خرد فوقالعاده بیشتری نشان دهند. ما باید به نحوی ابزار انتخابهای جمعی بهتر دربارهی آینده را فراهم آوریم. ما به تصمیمهایی نیاز داریم که ما را به سوی آیندهی آرمانی نزدیک کنند، و همچنین به رهبران سیاسی خوب نیاز داریم.
انتخاب آیندهی بشریت، بیشک امر عظیمی است، اما این مسوولیتی است که بر دوش ما گذاشته شده است. انتخاب آیندهی جمعی ما، این نیست که محیط مطلوب خود را از میان بهشتهای منوی هستی انتخاب کنیم. اگر چنین بود، انتخابهای ما بسیار لحظهایتر از آنچه هست میبود. واقعیت این است که میتوانیم انتخابهای ضعیفی انجام دهیم که بهجای هر نوع آیندهی مطلوب، پیشرفت را پسرفت و تمدن را به بربریت و وحشیگری تبدیل کند. تاریخ حاوی نمونههای فراوانی از تمدنهایی است که نابود شده، به بربریت برگشته، یا به کلی از میان رفتهاند."
پ. ن 1: خوشحالم که این کتاب اینچنین تمام شد. من دوست دارم اینطور فکر کنم که این ابرتمدن، همان دولت جهانی امام ماست.
پ. ن 2: در دیکشنری نارسیس، آخرین معنا برای happy، فرخنده است!
پ. ن 3: هرگونه برداشت سیاسی از این متن ممنوع است!
دیروز با دیدن دختری در مترو، به فکر تبلیغ جدیدی برای مترو افتادم: دو عکس کنار هم می گذاریم و زیرش با قلم خیلی درشت می نویسیم "قبل از مترو" و "بعد از مترو". عکس اول دختری شلخته و بدون آرایش را نشان می دهد، عکس دوم همان دختر را که حالا موهایش را شانه کرده، مقنعه اش را مرتب کرده و یک دست کامل آرایش کرده. می توانیم توضیح دهیم که "کافی ست فقط 3 ایستگاه همراه ما باشید!"
پ. ن: البته جمله ی آخر مسلما به مهارت فرد بستگی دارد!
پ. ن: می شود از ماموران مترو خواهش کرد که جلوی فروشندگان هله هوله را در واگن هایی که تویشان بچه هایی هستند که مادرهایشان حاضر نیستند از دستفروش برایشان هله هوله بخرند، بگیرند؟ چند روزی است که تمام مدت در مترو مجبوریم نعره های این نوگلان را تحمل کنیم!
نیمه شب تنها نشستهام و به تکلیفهای ننوشتهای که فردا باید تحویل بدهم میرسم. فردا دو تا کوییز دارم، دو تا تحویل تمرین، و هم خلاصهی مقاله باید تحویل بدهم، و نیمه شب قبلش من فقط خلاصهی مقاله را نوشتهام. فردا باید به استادم مشاوره بدهم (!) و هنوز نمیدانم چه میخواهم بگویم. قرار کوه امروز را پیچاندم. ترجمهی یک فصل باقیمانده از کتابم احتمالا سه هفته طول میکشد. برادران کارامازوف را شش ماه است نیمه کاره گذاشتهام و تهوع را فقط صفحهی اولش را خواندهام. این وبلاگ بدبخت این همه وقت روی یک پست درست و حسابی را ندیده. چند وقت است برای هیچکدام از دوستانم یک کامنت درست و حسابی نگذاشتهام، نمیدانم! یک هفته است که جواب اساماس "دلم تنگ شده"ی شقایق را ندادهام (این بار دوم است در این ماه که این کار میکنم!) و دیگر دلم نمیرود به رفقا زنگ بزنم برای حال و احوالپرسی (حسنا البته جای خود دارد!)
دلم میخواهد شده یک ستون روزها بنویسم یا زنگ بزنم به منصوره ایدهی سبک زندگی بدهم. دلم میخواهد مثل آن قدیمها کلاسها را دودر کنم و با حسنا بروم سینما فیلم درپیت ببینیم. دلم میخواهد وقتی با حسنا حرف میزنم، وسط صحبتهایمان این همه مکث نباشد که حوصلهی جفتمان سر برود. دلم میخواهد با نفیسه بنشینیم توی چمنهای جلوی متال و بگوییم چهخبر از کجا. دلم میخواهد توی استراحتگاه بنشینم کنار فاطمه ن و با هم بحث کنیم و وسط بحثها اخبار خالهزنکی تعریف کنیم.
اما نمیشود، دیگر نمیشود، یا شاید به این زودیها نمیشود!
